X
تبلیغات
رایتل

statistics

قالب وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

گیس طلا
قالب وبلاگ

دیروز در صف عابر بانک ایستاده بودم، ظهر بود و گرم بود و صف طولانی، مادری با دختربچه اش در حال کار با دستگاه بودند و زمان بسیار طولانی می گذشت، از اینکه مادر به کودک اجازه می دهد دکمه ها را فشار دهد عصبی شده بودم، ضمن اینکه از همان  فاصله هم می فهمیدم  دخترک اشتباه می کند و دوباره از اول 

زمان باز هم می گذشت  و پاهایم از گرما می سوخت که پیرمرد به زن گفت اگر بلد نیستی بگذار یادت بدهیم، زن برگشت و  از خانم چادری پشت سرش پرسبد: شما بلدی؟

کاملا عصبانی شدم، گفتم شما از وقتت استفاده کردید ، نوبت بقیه است، توجهی نکرد

خانم چادری برای زن پول گرفت و  مادر و دختر به داخل بانک رفتند

منهم داخل همان بانک کار داشتم و  مدتی بعد که وارد شدم دیدم که زن آنجاست و کارمندی را کلافه کرده است، مدتی بعد که در حال نوشتن قبض بودم ، زن به کنارم امد و گفت برایم قبض می نویسی، گفتم وقتی کارتم تمام شد

در  حین انجام کارم دوباره امد و گفت برایم قبض بنویس،دوباره عصبانی شدم، گفتم بگذارکارم را تمام کنم می ایم

بعد از  پایان پروسه بانکی به سراغش رفتم و گفتم که قبض را بدهد بنویسم  ، دیدم قبض  ماشین شده را اشتباه توشته و خط زده

گیج ماندم که چه کنم، مرد جوانی به کمک آمد و من از او تشکر کردم و رفتم 

حالا دو روز است که تصویر دختربچه وحشتزده،  زمانی که عصبانیت مرا دید از ذهنم بیرون نمی رود

[ چهارشنبه 8 شهریور 1396 ] [ 12:08 ] [ Giso ] [ نظرات (29) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 233482

  • paper | فارسی بوک | ماه موزیک