X
تبلیغات
زولا

statistics

قالب وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

گیس طلا
قالب وبلاگ

شب شده بود که رسیدیم به سایت نگهداری گاندو، بذارید یک حقیقتی را بهتون بگم، من وقتی خیلی چیزی را بخوام از ته دلم، آرزوی عمیقم باشه، بدستش نمی یارم اما وقتی منتظرش نیستم، سورپرایزهایی می شم حیرت انگیز

من از اون زمان که دوستم یک مستند درباره گاندو ها ساخت، شیفته این تمساح های بی آزار و جذاب شده بودم و به همراه ساحل درک و کوههای مریخی، سه دلیل عمده سفر من به جنوب بودند و حالا

در تاریکی مطلق باید در زیر نور موبایل! می دیدمشان، قانون مورفی با کمک ناطق رخ داده بود

حقیقتش تلاش کردم که نبینمشان و بگذارم در راه برگشت در کنار رودخانه و زیر نور آفتاب ببینم اما اینقدر خانم صامت مهربان صدایم کرد که رفتم پشت تورهای سیمی نگاهشان کردم، حتی معلوم نبود چه رنگی هستند!

گذاشتم که بچه ها حال کنند با آنها و رفتم  از  آسمان پرستاره لذت ببرم، باد ولرم بود و در فقدان مطلق هر نوع نور  مصنوعی در شنهای داغ قدم زدم، چقدر دلم می خواست همانجا کمپ کنم، از سفر گرجستان زیر آسمان نخوابیده ام، دو سال پیش

در کنار حصار نشستم، چسبیده به یک گاندو بالغ در پشت تور و بهم خیره شدیم، طولانی و بی حرکت تا زمان بگذرد

که متوجه شدم بقیه رفتند و من باقی ماندم، به طرف در رفتم و دیدم همه سوار ماشین شدند ، بامزه اینکه نگهبانان بلوچ سایت متوجه شده بودند که یک نفر نیست، جوانان عزیزی که ماهی چهارصد برای نگهداری این گاندو ها حقوق می گرفتند و حالا دو سال بود که همان حقوق را نگرفته بودند و جه عشقی داشتند به این حیوان 

سوار ماشین شدیم، آذوقه من تمام شده بود و ناطق هم هیجوره قصد خرید اب نداشت، هر بار می گفتم، می گفت تا چابهار راهی نمونده، یعنی قشنک اسیری آورده بود، وقتی هم حتی خانمش آب خواست و اون نگه نداشت، فهمیدیم اوضاع خیلی خرابتر از اون چیزیه که فکر می کنم و شروع کردم اعتراض که دنگ مگه نگرفتید از ما؟پس چرا خرید نمی کنید؟

دیگه الهه عزیزم راه حلی به ذهنش رسید و فرشته نجات جایش را با ناطق عوض کرد: امیر و بی خبر از ماجرا اول رفت چند تا آب و نوشابه تگری گرفت و بعد شروع کرد به صحبت و چنان طنزی داشت در روایت آشنایی ها و سفرهایش با الهه که من از بس خندیدم عضلات صورتم درد گرفت

بلایایی که الهه در سفر کرمان بسرش آورده بود را در سینمایی ترین شکل ممکن تعریف می کرد و انتهای هر ماجرا با لحنی اغراق شده دردناک تکرار می کرد:به هر جای اون سفر دست بزنی درد می کنه

بچه ها یک مرز آشکار بین دو گروه آدم هست که در انتخابهایتان به آن توجه کنید، اولی آنکه "من" محور سخنانش است و دومی آنکه از "دیگری" سخن می گوید

راستی خودتون جزو کدوم گروهید؟

[ چهارشنبه 15 فروردین 1397 ] [ 09:25 ] [ Giso ] [ نظرات (1) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 312466

  • paper | فارسی بوک | ماه موزیک