گیس طلا

در اینستاگرام و فیس بوکgisoshiraziهستم

گیس طلا

در اینستاگرام و فیس بوکgisoshiraziهستم

و این هیولای کار، حتی از ذهن من نیز چگونه لذت بردن را برده، تبصره: عمرا اگه بذارم

این ترم  سه روز در هفته کار می کنم ، برخلاف  گذشته که پنج روز هفته کلاس داشتم، احساس می کردم در دایره سرسام آور هفته ها افتادم، دایره ای که فرصت لذت بردن و زندگی کردن را از من می گرفت و من می خواستم  روزهای برای خودم و شادی داشته باشم 

و حالا اولین شنبه های بی کارم

اولین احساسش این بود که چه خوب می خوابم

خب برای من سحرخیز همچین گزینه جذابی نبود

بعد گفتم حمام طولانی صبحگاهی

که دیدم با ماجرای کمبود آب و  عذاب وجدانش کنار نمی آیم

گفتم صبحانه مفصل،

بعد دیدم  ای بابا منکه کلا صبح فقط نون سوخاری و دمنوش می خورم چه مفصلی

نتیجه اینکه الان ساعت ده است و من فکر می کنم الان تو فرهنگسرا چقدر خوش می گذشت با همکارا 


نظرات 5 + ارسال نظر
صفا جمعه 1 آبان 1394 ساعت 22:25 http://www.mano-tanhae-va-omid.blogsky.com

خوب درکت میکنم از کار که خسته میشم فکر میکنم روز تعطیل حسابی به آنچه دلم میخواهد خواهم رسید و در روز تعطیل احساس بیهودگی بهم دست میده همینه که عاشق کارم و گاه فکرمیکنم معتاد کارم . و امروز هم خوصلم سررفته اساسی در حالیکه مهمون داشتم و ساعت 6 رفتن ..

رهای کامنتها یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 13:52

یعنی آقای سلام خدایی اش فکر کردی گیس طلا از بیکاری داره حوضله اس سر می ره که می گی این را بخون سرگرم شی!!!!!!!!!

هدی یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 11:20 http://keepcalm.blogsky.com

گیس اتفاقا من هم داشتم امروز همین موضوع رو بررسی میکردم. لیست کارهایی که تو زندگی رویاییم میخواستم انجام بدهم رو نوشتم. بعد بررسی کردم ببینم چند تاش به راحتی با زندگی فعلیم قابل اجراست! بعد دیدم شرایط فعلیم برای زندگی ایده آلم بستر بسیار مناسب تری داره نسبت به شرایطی که به عنوان ایده آل دلم میخواست داشته باشم! فقط حیف که من به جای زندگی کردن هی غر میزنم و قهر میکنم!

خوب غر نزن

Mia یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 02:56

آفرین گیس طلا جون، کاش منم یه دم نوش پیدا میکردم جای این چایی صبح رو برام پرکنه.

سلام شنبه 25 مهر 1394 ساعت 12:41

دلم سوخت

اینو بخونین تا سرگرم بشین

--

برو کار می‌کن، مگو چیست کار

که سرمایهٔ جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت

به فرزندگان چون همی خواست خفت

که : « میراث خود را بدارید دوست

که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست

پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مهر مه، کشتگه برکنید

همه جای آن زیر و بالاکنید

نمانید ناکنده جایی ز باغ

بگیرید از آن گنج هر جا سراغ »

پدر مرد و پوران به امید گنج

به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود

هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم

ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان

چنان چون پدر گفت، شد گنجشان

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد