پیرمرد فاصله کوتاه تا مترو را سوار تاکسی شد و متوجه حیرت بقیه ، جلوی مترو که رسیدیم پول را داد و به راننده جوان گفت: اون همه شکوه و جلال جوانی به دهشاهی نمی ارزد وقتی قراره آدم پیر بشه
یه بار زانو درد شدید داشتم.یه همچین فاصله ای رو سوار ماشین شدم.بقیه همینجور تعجب کرده بودن.کم مونده بود شلوارم رو بزنم بالا زانوی ورم کرده رو نشونشون بدم.
خیلی خسته ام، منتظر من نباش کاپیتان
در دفتر سیر کس دیگری را بنویس
خیلی خسته ام ، منتظر من نباش کاپیتان
این شعر از ناظم حکمت است. بلندتره. نمیدونم ترجمه شده یا نه؟
یه بار زانو درد شدید داشتم.یه همچین فاصله ای رو سوار ماشین شدم.بقیه همینجور تعجب کرده بودن.کم مونده بود شلوارم رو بزنم بالا زانوی ورم کرده رو نشونشون بدم.
عزیزدلم
و عجب حال هم را نمیفهمیم
نباید حیرت کرد. باید این چیزا عادی بشه . هر دوره ای ویژگی های خودشو داره. .گرنه آدما خیلی اذیت میشن
چه جیگری بوده این پیرمرده. آخی.