گیس طلا

در اینستاگرام و فیس بوکgisoshiraziهستم

گیس طلا

در اینستاگرام و فیس بوکgisoshiraziهستم

ایرانیان غریب

امروز رفته بودم به مطب دکتر پوستی به دکتر خالویی، از وقت دو ساعتی زودتر رسیدم، خانم منشی اجازه  ماندن در اتاق انتظار را  به من ندادند و گفتند سر همان ساعت خودم بیایم و من برگشتم به خیابان داغ

تبصره: 

اتاق انتظار کاملا خالی بود!

عینا روح  خانم منشی 


نظرات 14 + ارسال نظر
علی پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 ساعت 16:29

همونجا مینشستی به حرفش هم گوش نمی دادی . خیلی هم حرف می زد یه داد سرش می کشیدی که بشینه سر جاش. با آدمهای بی ادب باید همینجور برخورد کرد.

رهاجون دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 11:19

خب اگه همه را راه می داد که اتاقه خالی نبود غلغله بوووود

گندم چهارشنبه 10 شهریور 1395 ساعت 08:55

ببین مزاحم مکالمات تلفنی اش بودی بهش حق بده

زری سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 19:35

بابای من رفته بود یه دکتر معروف، کلی نشسته بود تو مطب تا آقای دکتر بیاد. همینکه دکتر اومده بود بابام گفت مثل ... سرش رو انداخت جلو و با اینکه یه سری مریض ها جلوی پاش بلند شدند و بهش سلام دادن، بدون اینکه محل بده رفت اتاقش. بابای من هم دیگه نمیشینه و اومده بود خونه. گفت خوشم نیومدش ازش، نرفتم پیشش

Naz سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 14:50

ای کاش وقتی دکتر رو دیدین بهش می گفتین که چه منشی بی نزاکتی داره :-(((

سروین سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 02:14

راستی گیسو جان دکتر بهروز باریک بین هم از پزشکان خیلی خوب در زمینه پوست و مو و زیبایی هستن. البته خیلی دیر وقت میدادن قدیمها الان نمیدونم.

سپاس

ُسروین سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 02:09

میتونست انسانیت نشان بده و بگه بمان. قطعا خود شما اگر از فضای اونجا خسته میشدی بعد از گذشت یک مدت زمان میزدی بیرون ولی خوب شاید بهتر بود یک نفسی اونجا تازه کنی. چندین سال پیش رفته بودم ارومیه برای ماموریت. پروازم شب بود و ماه محرم (سینماها تعطیل) و زمستان و هوا هم خیلی سرد و البته منم نابلد و کم تجربه. کلی بازار را برای گذراندن وقت بالا و پایین کردم ولی هنوز کلی وقت داشتم. یک کتاب کوچک همراهم بود ولی خیلی خسته بودم و دنبال جایی برای نشستن. یک آزمایشگاه باز بود و خالی منم رفتم داخلش و گفتم مسافرم و اگر بشه یکی دو ساعتی اونجا بنشینم. براحتی قبول کردند و تازه کلی هم حرف زدیم و زمان زود گذشت. یکی دو ساعت هم در فرودگاه چرخیدم و زمان گذشت و برگشتم تهران.

دقیقا همین برایم آزارنده بود که می دید من چقدر خسته و جنازه ام، می دانست در ان اطراف جایی برای ماندن نیست و خبر داشت بیرون چقدر داغ است
همین انسانیت که نشان نداد ...

الا سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 00:27

گیسو جون ، دو ساعت در اتاق انتظار زمان خیلی طولانیه. خودت طاقت نمیاوردی. و از این گذشته از کجا میدونی که منشی اجازه این زمان طولانی را به کسی دادن را داشته؟
راه حل میانه: اگر یک کافه ، کتابفروشی ، یا جایی پیدا میشد، که در خیابان نمانی، خوب بود.

سندباد دوشنبه 8 شهریور 1395 ساعت 23:20

حالش خو نبوده؟؟
حتماً دوستای فضاییش کل اتاق نشسته بودن میتینگ داشتن با خانم منشی!
مردم حالشون خوبه ها!

هاتف دوشنبه 8 شهریور 1395 ساعت 19:27 http://hatefblog.in

چ عوضی

تیلوتیلو دوشنبه 8 شهریور 1395 ساعت 17:38 http://meslehichkass.blogsky.com/

دلش میخواست تو سالن انتظار تنها باشه؟

تیلوتیلو دوشنبه 8 شهریور 1395 ساعت 17:38 http://meslehichkass.blogsky.com/

دلش میخواست شما گرما بخوری؟

تیلوتیلو دوشنبه 8 شهریور 1395 ساعت 17:38 http://meslehichkass.blogsky.com/

اونوقت چرا؟

الاچیق دوشنبه 8 شهریور 1395 ساعت 17:37

Telegram.me/aaalachigh
این کانال منه خوشحال میشم عضوش شید دوست عزیز

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد