موقرمز رفته عروسی پسر عمو در روستای پدری اش
حگروه موسیقی در مجلس تانگو گذاشتن ،
اون وقت به جای عروس و دوماد، خواهرهای موقرمز به یاد پدر متوفی رفتن با عمو تانگو رقصیدن و اشک ریختند
حالا موقرمز فریاد زنان می گفت: آخه می خوام بدونم، بابامون به عمرش اصلا رقصیده بود؟یا شما تو عروسیتون با بابا تانگو رقصیدید ؟ عمومون با عصا راه می ره با شما تانگو برقصه؟ حالا می رقصی چرا گریه می کنید وسط عروسی؟
خواهرهای موقرمز ایضا مهمونای گریان رابطه خوبی با پدراشون نداشتن لابد و یه جورایی داشتن جبران می کردن !
اما اینکه بیشتر ماها تحمل شاد بودن رو نداریم و کم میاریم حکایت غریبیه گیس طلا !
ماها تحمل زیبایی ، عشق ، آزادی و ... رو هم نداریم !
آموزش ندیدیم ! حتی گاهی احساس گناه می کنیم و خودمونو مستحقش نمی دونیم و می زنیم نابودش می کنیم . در مواجه با آثار هنری یا مناظر زیبا موبایلمونو سپر می کنیم و سعی در از بین برن چیزی میکنیم که به نظر خودمون بیهوده زیباست !
و بازم ایرانیان غریب اندر غریب
بندهٔ بی گناه خدا، عروس، چه کرده این وسط؟
حتماً آرزو داشتن باباشون رقص بلد بوده باهاشون تو عروسیشون تانگو می رقصیده ...
ولی مهمونا! مهمونا! ....