گیس طلا

در اینستاگرام و فیس بوکgisoshiraziهستم

گیس طلا

در اینستاگرام و فیس بوکgisoshiraziهستم

دریاچه آرامش

سعید پیشنهاد داد که امروز به دیدن دریاچه ها برویم و شب به دیدار نارین قلعه، منم که عشق آب بازی پذیرفتم، مایوها را زیر لباس پوشیدیم و مسیر را روی نقشه پیدا کردیم به را افتادیم، توصیه می کنم در سفرها برای گردش در سطح شهر کوله پشتی کوچکی داشته باشید که دستهایتان باز باشد، کیف کمری و سردوشی برای سفر جالب نیستند،همچین خوش دستند برای دزدان و دست و پا گیر برای شما

در کنار رودخانه همچنان ماهیگیران در حال تلاش بودند، گمان می کنم باید ذهن ازاد و صبر زیادی داشته باشی تا ماهیگیر شوی

از روی پل رد شدیم و به مجسمه اسب سوار رسیدیم و پیچیدیم و از یه خانم بی اعصاب خوردنی خریدیم، از یه داروخانه روغن بدن گرفتیم .

اینجا مردم ساده پوشند، زنان مسن بلوز و دامن، زنان جوان بلوز و شلوار، به ندرت پیراهن مجلسی بر تن کسی می بینی مگر توریست باشد. دختران باریک و بلندند اما گویا نژادشان در میانسالی تپل است، تفریبا پیرزن لاغر ندیدیم

چشمان مردانشان اهل نگاه است، حتی سر بر می گردانند و دنبال می کنند اما فقط تحسین است و ندیدم مزاحمتی برای دختری ایجاد شود

میوه هم همه جا هست، زنان در خیابان روی جعبه های کوچک ، میوه می فروشند و در جاده ها مردان زیر سایبانهای بزرگ هندوانه و خربزه، سعید می گفت امسال اینقدر قیمت اینها پایین امده که کشاورز ضرر کرده و حتی دیگر نچیده اند بعضی میوه ها و دولت هم کمک نکرده است

طبق نقشه باید یک کوچه را می گرفتیم و بالا می رفتیم تا به دریاچه برسیم اما نه گوگل مپ و نه نقشه نگفته بودند که قرار است هفت جدمان را در این کوچه ها ملاقات کنیم

اقا یه سربالایی گفتن، یه چیزی هم شما شنیدید اما اونی که ما دیدیم یه چی دیگه بود!

یعنی یه چند درجه بهش اضافه می شد، عمودی بود، دیوار

ظهر تابستان و دیوار نوردی و فقدان سایه

تصور نکنید فقط وقتی، کوچه افقی شد، در واقع به بالای یه کوه رسیده بودیم که خانه ای نداشت و شهر زیر پایمان بود، دویدیم زیر درخت و اب معدنی را خالی کردم روی سرم و همانجا ولو شدم و دعا می کردم گرمازده نشوم، خوشبختانه باد می وزید و اب روی سرو صورتم را خنک می کرد و در حیرت پروانه بودم که از درخت گردو بالا رفته بود، علاوه بر اینکه چیده بود، ترق و تارق داشت می شکست می خورد!

نفسم که بالا امد گفتم برای من هم بیاورد، حالا دو تا خل و چل را تصور کنید ، نشسته در زیر بوته ها وسط یک ناکجا اباد دارن گردو می خورن اونم با چه جدیت و لذتی، انگار هدف از سفر همین بوده!

یک ساختمان خوشگل و دایره ای اون بالا بود که عده ای در تراسش منظره شهر را بازدید می کردم و من نگران دوربینهایشان بودم که ما دو تا را به عنوان بازماندگان غارنشین تفلیس شناسایی کند

خوشحال با دست و لب سیاه اومدیم توی جاده و رسیدیم به ابتدای خیابان دریاچه،راننده تاکسی مهربانی خودش دلش سوخت و پیشنهاد داد با یک لاری برساندمان دم دریاچه که قبول کردیم؛)

انجا که رسیدیم، با دیدن منظره به هم نگاه کردیم و گفتیم: ارزششو داشت!

دریاچه ای مواج و سبز رنگ با حاشیه سبز منظره و درختان در اطرافش با بدنهای در حال شادی و بازی و استراحت آدمیان و کبوترهایی که می لولیدند بین مردم

فضا اینقدر شادو تمیز  و امن و صمیمی بود که نتوانستم با سواحل زشت و شلوغ و کثیف خزر مقایسه نکنم

دردناک اینکه می دانم راه درازی در پیش است تا اشغال نریزیم، مزاحم یکدیگر نشویم و یادبگیریم لذت ببریم

تا عصر همانجا ماندیم، اخرش هم به زور دل کندم 

ساعتها اب بازی کردیم، در افتاب دراز کشیدیم، بستنی خوردیم، بهم آب پاشیدیم، خوابیدیم، به کبوترها خرده نان دادیم و در حیرت منظره ای که آفتاب و ابرها مدام رنگهایش را عوض می کرد

بلاخره خسته از شنا بازگشتیم

باز هم مسیر عجیب و غریبی را گوگل پیشنهاد داد تا به vake parkبرویم، مسیر از وسط یک قبرستان رد می شد، عجیب بود قبرستان، طراحی فضا شده بود برای قبرها،  یک مستطیل بزرگ بدون سنگ قبر، گل کاری شده. حتی میز و نیمکت تعبیه شده بود ، عکس متوفی به دیواره این مستطیل سنگی بود،اصلا شبیه هیچ قبرستانی نبود، 

بر نوک کوه و رو به منظره

مستقیم پایین امدیم و باز هم به یک خیابان پر درخت دیگر رسیدیم، زیر گذری که دختری جوان با دوستانش در ان می خواندند و می نواختند و پول می گرفتند، در اینستا صدایش را خواهم گذاشت

بازار کوچک محلی که در ان پنیر و گل می فروختند، اینجا قضیه گل خیلی جدی است و مغازه گل فروشی قدم به قدم دیده می شود و کوکب هایش بزرگترین گلهایی هستند که به عمرم دیده ام

نهال هم زیاد فروخته می شود و فضاهای بزرگی را پر کرده اند برای فروش، فضاهای معطر که در یکی از انها استراحت کردیم

درختهای خیابانها علاوه بر چنارهای غول آسا، کاجهای مطبق بزرگ و افرا های عظیم است، و اولویت با درختان است و به دلیل مزاحمت هیچ شاخه ای قطع نشده است

به پارک زیبای واکه رسیدیم، اینجا شهر مجسمه ها هم هست، مجسمه های که سلیقه زیباشناسی بر آن حاکم است و معلوم است که هنرمندان قوی دارد گرجستان

در پارک چند مانکن و بچه و عکاس و مادرهایشان داشتند برای تبلیغ نمی دونم کالسکه یا کیف و لباس عکاسی می کردند، مانکن ها باریک و بلند بودند با موهای تماشایی ، بچه ها هم چشم آبی  سفید

بامزه مادران واقعی ان بچه ها که مانکن نبودند، زیبا نبودند، لاغر نبودند اما خیلییی بهتر از مانکن ها مادر بودند

از یک خیابان شیک پر از مغازه های خوشگل میانبر زدیم داخل یه پارک دیگر که به پل برسیم،

این شهر پر پارک است، سعادتمندند کودکان و جوانان و پیرهای این دیار

در پارک فضای بازی زیباو کافه قشنگی بود که هوس نشستن در ان را داشتی، جوانان زیر درختان روی تشک های قلمبیده منتظر شروع فیلمی از چاپلین بر پرده بودند

انقدر راه رفتیم تا به خیابانی رسیدیم که از انجا باید ماشین می گرفتیم، هوا تاریک و ما خسته و اتوبوس مفقود، تصمیم به تاکسی گرفتیم که چشمتان روز بد نبیند، تاکسی سرعتش را کم کرد، ماشینی از عقب کوبید بهش و اینها کنار پروانه ای که در خیابان ایستاده بود رخ داد، باد ماشین دومی تکانش داد و چراغهای شکسته به رویش پاشیده شد و منم شوک تکیه داده به درخت تکان نخوردم

راننده ها پیاده شدند ، سر و صورت خونی ، اما نه دعوایی در کار بود و نه بحثی و ما همچنان گیج، فکر می کردم پروانه اگر پنج سانت جلوتر ایستاده بود الان بین دو ماشین پرس شده بود

همان موقع یک تاکسی نگه داشت و ما را با خود برد 

از سوپری سرکوچه خرید کردیم و پروانه سوسیس بندری مشتی درست کرد وکلی به سعید خندیدیم که بخاطر وبلاگ من و سفرنامه، فامیلش تو استرالیا بهش پیغام داده گیسو و پروانه پیش تو هستند؟!

دنیای خیلی کوچک

تفلیس در شب

فردا صبح در خانه بدون صاحبخانه بیدار شدم، لباس شستم و کوله مرتب کردم و برای مادرک ماجرا را در تلگرام تعریف کردم و می گوید باید از سعید یاد بگیریم، ما هم باید مسافر بیاریم خونمون پذیرایی کنیم، بعد هم عزیز من پیشنهاد می ده برای سعید ملافه بخرم!!!

برای خرید از خانه بیرون رفتم، همچنان حضور درختان برای عجیب بود، حتی داخل پارکینگهای بدون سقف هم درختها بالا رفته بودند، یکی دو زن رفتگر هم در محله حضور داشتند. 

از میوه فروشی سیب زمینی و پیاز و فلفل های غول آسای قرمز رنگ خریدم و از سوپری رب و فانتا و همچنان مهربانی مردم غرقت می کرد، زن فروشنده پلاستیک برایم اورده و وسایلم را از دستم گرفتم و در کیسه مرتب گذاشته و در سکوت لبخند می زند

سعی می کنم با نرمافزارم کلمات ساده را بگویم اما خیلیییییی مشکل است، حتی یک تشکر ساده می شود gmahed lohob 

هیچجوره نمی شه تلفظش کرد

در خانه پروانه در حال پخت مرغ و پلو است و بوی خوشی راه انداخته و منتظر سعید عزادار که از راه برسد

سعید و نینو و گورام می رسند ، در چهره شان چنان سرگشته گی است که غمگینم می کند، پدر سرطان داشته و همه می دانسته اند که رفتنی است، اما چه فرق دارد، مرگ ، مرگ است

امدند لباس برداشتند و رفتند، خیلی دلم می خواست بغلشان کنم و دلداریشان دهم

رسم است تا یک هفته جسد را در تابوت یخچال دار نگه می دارند و بعد دفن می کنند، زشت است اگر سریع خاک کنند مرده را، سعید ماند تا به کارهایش در تفلیس برسد و برای خاک سپاری خواهد رفت

ناهار خوشمزه پروانه را خوردیم و خاطره تعریف کردیم و از دست سعید خندیدیم که می گفت چرا فلفل قرمزهای دور دیس مرغ را نخوردیم و دلیلش هم قاطعانه این بود که : هر گونه تزیین غذا را باید خورد!

بعد از غذا سعید خوابید و ما هم یکساعتی صبر کردیم تا هوا خنک شود و به راه افتادیم، اینبار مسیر برعکس دیروز را پیاده روی کردیم و از کنار رودخانه پایین رفتیم، پیرمردهای ماهیگیر حسابی سرشان شلوغ بود و از خمیر نان و ذرت استفاده می کردند و جدی و اخمالو بودند، انگار که مهمترین کار دنیا را انجام می دهند. 

ساختمانهای در طرف رودخانه خیلی شیک و اروپایی طور بودند، کلا تفلیس پر از ساختمانهای بزرگ و نوساز است

و رستورانهای با معماری و دکور زیبا اما در سایز بزرگ

با احتیاط تمام از خیابان رد شدیم، رانندگیشان سور زده به تهران، گمانم جریمه ندارند . طبق دستور العمل ایپدم ، مسیر پیاده روی که انتخاب کرده بود ما را به نوک تپه زیبایی رساند که ساختمان بزرگی بالای ان بود که فهمیدیم سیرک است، اما تعطیل بود، متروک!

اما ارزش منظره اش را داشت

مسیر را به سمت خیابان معروف روستاولی ادامه دادیم ، در این شهر من جیشو هیچ مشکلی ندارم، تمامی پمپ بنزینها دستشویی دارند و قدم به قدم پمپ بنزین اینجا هست. سوپری های تمیز و خنکی هم هم در پمپ بنزین ها هست که چیزهای خوشمزه ای در ویترین دارند و مکث های شادمانی در پیاده روی برای ما ایجاد می کند

ادامه دادیم تا به خیابان رسیدم، نایت کلابی هم در ان اطراف بود و یک دو چرخه غول آسا

روستاولی باز هم مرا حسرت کش کرد از حجم درختان بزرگش، ما دلمان به یک خیابان ولی عصر و چنارهای رو به مرگش خوش است، اینجا درخت سنجد وسط خیابان را نبریده اند !

ساختمانها بزرگ و زیبا، تاتر، سینما حتی دانشکده فیلم و سینما، کلیسایی نوساز، پارکی بزرگ و با نیمکت های پر عشاق

گل کاری هم داشت، اولین بار بود تلاش شهرداری در زیباسازی مشاهده می شد.

در کلیسا خانم فرودگاه را دیدیم که می خواست همسفران را رها کند و با ما بیاید، من و پروانه کلی خندیدیم وقتی متوجه شدیم همسفرانش، بچه هایش بودند!

موجود باحالی بود خانم، داشت می رفت باتومی و از انجا به ارمنستان

دو سه هم وطن دیگر تلاش برای اشنایی را داشتند که اولین سوالشان برای برقراری ارتباط این بود: کجا پول چنج می کنند؟!

خب خدایی یک کم خلاقیت داشته باشید، تابلو نئون را نشان دادیم و گفتیم : اونجا ! و رفتیم

تا به میزان ازادی رسیدیم و بستنی های خوشمزه خودمان، مشکل پول خرد به اندازه گرم شدن کره زمین مشکل جهانی است ها

از میدان آزادی وارد محله قدیمی شدیم، بیشتر از قدیمی ویران بود، حیف که هیچ بازسازی روی این خانه ها انجام نشده بود، این در و پنجره های چوبی و این بالکنها می توانست رسما خودش یک جاذبه جهانگردی باشد

مردم خیلی جدی در حال زندگی بودند در خانه ای که کج شده بود اصلا اما باز هم حال و هوای گذشته درون کوچه ها لذت بخش بود

عجیب اینکه کنار همین این خانه ها،سر خیابان هتلهای بزرگ و روشن و زیبا می درخشیدند! تفاوت طبقاتی اینقدر چسبیده به هم ندیده بودم

آفتاب رفته بود و سیمای دیگری از تفلیس بر ما ظاهر شد، نورهای شبانه

پل صلح تمام درخشان، نارین قلعه در زیر نور چراغها و نورپردازی تمام ساختمانهای بزرگ. زیبا

اضافه کنید انعکاس همه اینها در رودخانه

رفتیم رو پل و وسط ان نشستیم ، چراغهای داخل شیشه های محافظ پل روشن و خاموش می شدند، کشتی نورانی از روی آب رد می شد و انبوه توریستها در حال عکاسی و شلوغی دلپذیر ، زنده و شاد

بالاخره پل را رها کردیم و ده شب شده بود و برای رفتن به تله کابین دیر بود، با چک و چانه چهار و نیم لاری تاکسی گرفتیم که نه نقشه را می فهمید و نه زبان ما را و نگران بود شدید که گم شدیم، با خنده و شوخی رساندیمش دم خانه و نفسی به راحتی کشید و رفت

در خانه پروانه کتلتی خوشمزه برایمان پخت و با خاطره و خنده خوردیم و من محل های توقف و مدت زمان ماشین سواری در مسیرکازبکی را با سعید چک می کردم و سعید  همچنان سربه سر پروانه می گذاشت که خبر نداری قراره چه بلایی سرت بیاد تو این مسیر و چه خوابی گیس برات دیده و پروانه که سرش را روی میز گذاشته و به خواب رفته بود، زمزمه می کرد: من ماشین سوار نمی شم، پیاده چقد راه تا کازبگی؟

بچه پررو

متسختا، پایتختی باستانی

من شیفته متسختا شدم ، گمان می کنم به کتابهای کودکی ام مربوط است. سنگفرش، با شیروانی های سفالی، پنجره ها و بالکن های قرمز و خانه های سنگی که از همه جایش گل و درخت بیرون زده است.

این شهر همین است، می شود ساعتها در ان پیاده روی کرد که کردیم. بازارچه های توریستی با خوردنی های وسوسه کننده، میوه فروشهای که با فارسی می گفتند: شاتوت!پیرزنانی که جلو خانه ها نشستند و مردمی که باغچه هایشان را آب می دهند. رستورانهای که بخار آب خنک پخش می کردند و کلیساها، کنار آب، بالای کوه، 

از انجا که تاریخ هنر درس می دهم، تلاش برای شناسایی نوع نقشه کلیساها تفریح لذت بخشی است برایم، عموما پلان نقشه ها باسیلیکایی بود، مستطیلی با یک گنبد اصلی و دو تاق و دو نیم گنبد، کلیسا سنگی است و پنجره ها کوچک، تزیینات داخلی نقاشی بوده که به مرور زمان کمرنگ شده

نکته جالب اینکه همه کلیساها فعال بودند و کشیش سیاهپوش و تسبیحش حضور داشت، زنان راهبه هم مقنعه بر سر داشتند، پیرزنهای هم دم در کلیساها گدایی می کردند ، مشکی پوشیده بودند.

مردم مذهبی هم در حال شمع روشن کردن بودند و زانو زدن و بوسیدن تصاویر مسیح

همیشه زمانی که در مکانهای مذهبی ادیان مختلف قرار می گیرم ، متوجه این اشتراک ایمانشان و شباهت دین داری مذاهب مختلف می شوم و در حیرت مردمی که گمان می کنند تنها خودشان  برحقند.

زن باردار مینی ژوپ پوشی که  رو به محراب، روسری کوچکی بر سر انداخته بود، مثال ساده این داستان بود

آفتاب در حال کمرنگ شدن بود که از کلیسایی در نوک تپه به پایین آمدیم و کنار رودخانه پیاده روی کردیم

راهبه ها در کنار گله ، در ساحل قدم می زدند و کشتی کوچکی از عرض رودخانه عبور می کرد، لحظه شگفت انگیز بود

در میدانگاهی کوچکی با راننده های تاکسی چانه می زدیم و قیمتشان برای بازگشت به تفلیس بالا بود، ٢٠ لاری

زن صاحب سوپرمارکتی که بطری های اب معدنی به شدت خنکی را دو لاری به ما فروخت گفت که منتظر اتوبوس شویم که با یک و نیم لاری ما را به تفلیس می رساند. ایپدم را به شارژ مغازه اش زدم و زن مهربان اینقدر جلوی سوپر روی چهارپایه نشست تا ون رسید و ما را سوار کرد، پروانه بوسیدش و من عکسش را گرفتم و سوار شدیم

در اتوبوس از روی گوگل مپ مسیر را کنترل می کردیم تا به پل نزدیک خانه سعید رسیدیم و پیاده شدیم

سعید هم که تمام روز با تلفن هوای ما را داشت و حالا زنگ می زد که کجایید

شب در خانه قیمه خوشمزه ای که سعید به همسرش آموزش داده بود را خوردیم و خوراک لوبیا

لوبیاهای اینجا کاملا متفاوت از ایران و به شدت خوشمزه است

سعید هم مدام پروانه را بابت پیاده روی امروز اذیت می کرد که دیدی هرچی درباره شیرازی ها و تنبلیشوو می گن دروغه

دوستان هم وطن مسافر هم مدام به سعید زنگ می زدند و سوالاتی مضحک می کردند که تایید همان اندیشه قبلی من است. ما ایرانیان هیچ تربیتی برای سفر نشدیم، نه در مدرسه و نه در رسانه ها، همه خوداموخته هستیم و وحشت زده

به همین دلیل در سفر به راهنمای تور می چسبیم و مفهوم خوش گذرندان ملغمه ای پیچیده ای است فقط برای بالا بردن امار : مکانها، خوراکی ها، رستورانها و بناها و اخرش هم خسته از این برنامه فشرده و اندکی بیزار از سفر بر می گردیم و: هیج جا خونه آدم نمی شه!

به مدد دنیای مجازی لذت می برم از آن اندک ایرانیانی که دارند دنیا را می چرخند به قصد باز شدن پنجره های ذهنشان، به قصد اشنایی به این کره کوچکی که تنها یک دانه از ان در کهکشان عالم هست و نه حضور این نقطه کوچک دراز مدت است و نه حضور ما که پلک به هم زدنی است در این عالم

اخر شب به سعید تلفنی زده شد و خبر فوت پدر خانمش را به او دادند، سعید و گورام با عجله رفتند و ما را در شوک شنیدن خبر تنها گذاشتند، طفلک گورم نمی دانست که پدرش فوت کرده و سعید پنهانی در حمام اشکهایش را ریخته و به او گفته که حال پدر بد شده اما وقتی از در بیرون می رفت معلوم بود که گورام فهمیده است.


روز اول پیاده روی د ر تفلیس

طبق قرارمان در اخرین ایستگاه اتوبوس پیاده شدیم تا سعید به دنبالمان بیاید و به هاستلی در ان اطرف ما را ببرد، هوا غیرقابل توصیف بود، ملس

باد ولرمی می وزید و غروب زیبایی بود تا سعید رسید، از همان شروع شوخی می کرد و متلک بارمان می کرد و ما هی شرمنده که به خدا ابلیمو نبود و نمی شد و غیره که متوجه شدیم سعید اصلا قصد ندارد هاستل ما را ببرد و مقصد خانه اوست!

دیگه از شرمندگی داشتیم با خاک یکسان می شدیم از ما انکار و از او اصرار و فایده ای نداشت

در اپارتمان زیبا و به شدت تمیزش با برادر همسرش روبرو شدیم، خانم سعید به دیدن پدرش که در مراحل پایانی سرطان بود، رفته و خانه دو خوابه، یک اتاق با تختی بزرگ و منظره رودخانه پشت پنجره برای ما بود

با وجود خستگی شبی شاد را با سعید و گورا گذراندیم و سعی می کردیم با کیک دستپخت پروانه از شرمندگی دست خالی آمدنمان کم کنیم

و با صدای شهر دو پشت پنجره بیهوش شدیم

روز اول طبق معمول ساعت شش بیدار شدم تا هشت یواشکی رفتم و اومدم و باز فایده ای نداشت، سعید بیدار شده و شاکی و شوخ که اینجا روز از ساعت ده شروع می شه!

صبحانه که خریدم، نان گرجستان خیلییی خوشمزه است، سعید به سر کار رفت و مسیر پیاده روی را به ما نشان داد، من قبلا در اپ triposo گرجستان را دانلود کرده بودم بنابراین به صورت افلاین و بسادگی مسیرها را پیدا می کردم و امکان گم شدن وجود نداشت بنابراین راه افتادیم

از صبح ساعت نه صبح تا شب ساعت نه که برگشتیم خانه حوالی١٥ کیلومتر پیاده روی کردیم، به شدت نگران پروانه بودم که با آن دمپایی لای انگشتی و ناخنهای بلند و دامن کوتاهش کم بیاورد که رسما شرمنده ام کرد با توان بدنی اش، بارها من برای استراحت نشستم و او ایستاده بود

تفلیس زیبا بود، غمگین می شم از حجم درختان کهنسالش، در ایران اگر درختی در خیابانها باشد، عمر کوتاهی دارند، اینجا چنارهایی بود که دست دورکمرشان نمی شد انداخت، صد ساله ؟!

کاج های بلند، حتی سروهای شیراز، در واقع شهر لابلای درختان ساخته شده بود، با اینکه چندان اثری از زیباسازب شهرداری نبود و همه چی نامرتب و رها شده بود اما سبز

مهربانی مردم گرجستان همان بود که شنیده بودیم، یک کلمه انگلیسی نمی دانستند اما تمام تلاششان را می کردند تا راهنمای ات کنند، در مقابل ایرانی بودنمان هم حس خوبی داشتند، گودکانتری

در خیابانها راه می رفتیم ، وارد فروشگاه ها می شدیم، بستنی می خوردیم، بساط های هندوانه فروشی های ارزان و زیاد را نگاه می کردیم و از فروشگاه نان، پیراشکی و نانهای خریدیم که داخلش گوشت و برنج و سیب زمینی با ادویه های خوشمزه بود

یک فروشگاه خیلی بزرگ دیدیم تبلیسی مال که حراج مارک ها را زده بود، ما هم که گرم و خسته بودیم یکی دو ساعتی در خنکی و اجناس خوشگل، چشمها را صفا دادیم و عینک و کلاه پرو کردیم و به خودمان خندیدیم ، نوشیدنی وردیم که مزه اکپکتورانت می داد!

توریست ها عموما عرب بودند و اندکی ایرانی. اروپایی

بیرون که آمدیم شروع کردیم چانه زدن با ایما و اشاره برای رساندن ما به روستای در همان اطراف به نام مستختا، از بیست لاری رساندیم به پنج لاری و سوار شدیم

جاده کاملا چالوسی بود، زیبا و جنگلی و کوتاه

راننده جلو کلیسا پیاده کرد و گفت که می ماند تا ما را برگرداند به تفلیس و ما به راه افتادیم

وای که چقدر قشنگ بود این روستا


ملاقات با تفلیس

با پروانه که قبلا یه بار دیده بودمش فرودگاه امام قرار داشتم، طبق معمول زود رسیدم و با همون حس غم همیشگی، من همیشه موقع خروج از ایران و در مسیر فرودگاه دچار یه جور پشیمانی از رفتن و دلتنگی برای ماندن می شوم

مضحکه اما وجود داره و بهش بی توجهی می کنم

فرودگاه به طرز مشکوکی خلوت بود و به جز پرواز بغداد و نجف کسی در ان اطراف نبود، به مادرک زنک زدم و اونم مثل  همیشه شادمان از سفر رفتن من، برام بصورت مجازی اسفند دود کرد و دعا کرد و پروانه اومد

متصدی کارت پرواز با دیدن تفاوت ما بین بقیه مسافران مسن گفت: چه خبره گرجستان؟ کنسرته؟

دیگری با دیدن کوله ها گفت، نه بابا می خوان برن قله فتح کنن!

همه کلا خوش اخلاق بودن، متصدی بازرسی گفت: اهل شیرازیو اییییی روزگارت بد نیست!

کارمند بانک هم شیطنت که : نه به شما ارز نمی دیم، چرا؟ دلمون می خواد

خلاصه حتی خانم پشت دستگاه که در کوله مون قاشق چنگال مسافرتی دید، و حدس می زد کارد هم داشته باشه، یه نگاهی به دوتامون کرد و گفت: نه کارد ندارن!

هواپیما فوکر بود جوانی که کنار من نشسته بود سراسر سفر از ترس سقوط در حال فشار دادن در و دیوار و دستهایش بود، یادم می اید که روزگاری منهم از پرواز می ترسیدم، یادم نمی یاد چه جور خوب شد؟

غذا سبزی پلو با گوشت بود و مسیر یکساعت و بیست دقیقه و خانمی که با ما و سفرمان حال کرده بود، می خواست همسفراشو ول کنه و با ما بیاد که منصرفش کردیم ، حالا بی خیال این دفعه شو جان مادرت

از همان زمان کم  کردن ارتفاع هواپیما سبز بودن این کشور معلوم بود، بالای سر تفلیس حجم درختان سبز از بین ساختمانها دیده می شد.

طبق معمول هم وطنان گرامی در راهرو هواپیما منتظر باز شدن در، ایستادند، دیگه یه جور کارت ملی ایرانی بودن شده این کار

فرودگاه کوچک و هوا عجیب ملس بود

از انجا که خوش شناسی من زودتر از خودم جلو می رود، یکی از دوستام وقتی گفتم می رم گرجستان شماره یک راهنمای تور را اونجا بهم داد. داخل تلگرام در حال گرفتن اطلاعات بودم که یک اصطلاح شیرازی پروندم که سعید با ویس برام صدا فرستادم و من حیرتزده لهجه شیرین شیرازی را شنیدم، 

دیگه حدس بزنید همشهری در دیار غربت یعنی چه؟ 

گفته بود که در فرودگاه سیم کارت رایگان بگیریم و بهش زنگ بزنیم که زدم، کلی بابت نیاوردن ابلیمو شوخی کرد و ادرس داد که چه اتوبوسی را سوار شویم تا به او برسیم

بلیط ها کاغذی و ارزان اما باید تا مقصد حفظ شود چون بازرس هر از گاهی وارد می شود

مسیر فرودگاه تا تفلیس، پر از درخت بود، درختان کهنسال و زیاد و تفلیس از ان دور پیدا بود، شهری در لابلای کوه و تپه های سبز رنگ

تفلیس

شهرها مثل ادمیزادند، می شود در نگاه اول عاشقش شد، می شود سرمایش را حس کرد، می شود او را به دوستی قبول کرد، یا تنها دیدار کوتاهی داشت که به سرعت فراموش می شود

می دانم که با تفلیس دوستی طولانی خواهم داشت و باز هم به دیدارش می آیم