خب همانطور که در اینستاگرام مشاهده کردید اومدم شمال و دیدم که علفهای هرز حیاط تا کمر بالا اومدند، از انجا که قصد استفاده ازسبزکش را ندارم، یک چمن زن که اگهی اش را سر کوچه دیده بودم خبر کردم
جوان وقتی کارش تمام شد گفت: چهل تومن می شود ،
یک تروال پنجاهی دادم گفت: که پول خرد ندارد،
گفتم : بقیه اش مال خودت،
گفت: من گفتم چهل تومن چهل تومن می گیرم ، پول حلال باید ببرم خونه،
گفتم :راضی ام،
گفت : من راضی نیستم
اخر چهل تومن خرد پیدا کردم و بهش دادم
وسایلش زیاد بود، با ماشین رها تا میدان شهر رساندیمش ، وقتی سوار ماشین شد عطر خنک چمن و علف بریده شده ماشین را پر کرد
خب بچه ها
خوشمزه ترین بخش سفرنامه نویسی کامنتهای اخرین پست است، خستگی نوشتن این همه روز از تنت بیرون می رود. بارها و بارها تصمیم می گیرم همون کوتاه نویسی ام را ادامه بدم و بی خیال سفرنامه بشم
اما هربار مزه این کامنتها نمی گذارند
خیلی چسبید در همه جا، فیس بوک و پلاس و اینستا و هر دو تا وبلاگ
خیلی از کامنتها منو خندوند و ممنون
از اینستاگرام خیلی راضیم همیشه دوست داشتم به توصیف لحظات سفر، عکس اضافه کنم و خیلی مشکل بود در وبلاگ و اینستا کارم را راحت کرد.
اگر مدت زمان فیلمهایش زیاد شود شاید روزی زنده سفرنامه بذارم
قرار بود درباره هزینه ها بگویم، ٦٠٠ دلار نفری خرجمون شد ، برای بیست روز ، بدون هزینه بلیط، بلیط رفت ٤٠٠ شد برگشت ١٨٠
قیمت هاستلها حدودا شبی سی هزارتومن بود و غذاها خیلی وابسته به رستوران بود از پرسی ١٢ تومن تا هفتاد تومن
در تمامی شهرها هاستل و گست هاوست ریخته و رزرو اینترنتی هم ممکنه و چانه زدن هم دارند
تاکسی در تفلیس هشت تا ده هزار تومن از این سر تا اون سرشهر اما مینی بوس و ون نفری دو هزارتومن تا سه هزارتومن
تاکسی ها هم چانه زدن دارند
اتوبوس بین شهری فقط یه بار سوار شدیم که نزدیک ده هزارتومن بود
خلاصه اینکه قیمتها از ایران پایینتر است
خرید نکردیم به جز روز آخر و اطلاعاتی در این زمینه ندارم
گوگل مپ شماره اتوبوسهای شهری و ایستگاههاشو می ده و محل های دیدنی هم در اپ triposo بود که افلاین است و حتی مسیر پیاده روی هم پیشنهاد می ده
عدم امنیتی نداشتیم ما فقط یه بار در کنار ساحل دو مرد میانسال اذربایجانی پیشنهاد شام دادن و اصرارشون اذیت کرد که اخرش بی خیال شدن و رفتند واگرنه گفتم برای گرج ها نه یعنی نه
مثلا یه بار کنار دریاچه یه جوان مست پیشنهاد دادکه به جمعشان بپیوندیم و پروانه گفت لطفا برو، خیلی ساده رفت
دیگه چی پرسیده بودید؟
عروسی نمی دونم چطور می شه گرفت اون ورها و درباره مهاجرت و قوانینش هم اطلاعات ندارم
من حتما یه بار دیگه می رم گرجستان و مدت بیشتری در کوهستانهای قفقاز می مونم و شهرهای بیشتری را می بینم، حتی شاید ی روز با به ماشین درست و حسابی با رها بزنیم به جاده هایش
بسیار شادمانم که چنین کشوری در این نزدیکی وجود دارد که شبیه سویس است به ان گرانی و دوری نیست و مردمی به این مهربانی دارد
دوست دارم که شما هم خوانندگان سفرنامه هایم، گرجستان را با این دو واژه بیاد اورید و بیاموزید " مهربانی بی دلیل"
از صبح شروع کردیم به جستجوی بلیط در های هالیدی، قیمت همان روز بسیار پایین آمده بود ١٨٠ هزار تومن، حالا هرکاری می کردیم خرید کنیم خطا می زد، اخر دست به دامن رها شدیم ، اون خرید بلیطها را برای ما ایمیل کرد، با اینکه می دانستیم بدون پرینت هم می شه سوار هواپیما شد اما محض احتیاط رفتیم بیرون دنبال پرینتری گشتیم که نبود، کافی نت هم نبود ما هم بی خیالش شدیم و رفتیم که پروانه سوغاتی بخره و برگشتیم مهمونخونه
وسایل را جمع کردیم و خیلی وقت داشتیم تا ده شب، متصدی مهربان گفت می تونیم بمونیم اما گشنه بودیم و می خواستیم سعیدو ببینیم و هدیه شو بدیم بهش
با کوله ها از خانم مهربان خداحافظی کردیم و راه افتادیم
همون تو خیابون روستاولی یه رستوران خیلی شبک و پیک بود که داخلش پر از عکسهای قدیمی گرجستان بود
و غذاهاش بهداشتی و سلامتی و این حرفا بود
پروانه که اصلا اهل ریسک نیست همون سالاد مرغی که این مدت با احتیاط سفارش می ده خواست و منم یه غذایی که نمی دونم چی بود
رستورن خنک و خلوت بود و اینترنت هم داشتو هی زنگ زدیم به سعید و هی شبکه جواب نمی داد
من وبلاگ نوشتم و عکسهای در و دیوارو نگاه کردم و غذا اومد، اقا این اخرین غذای من در گرجستان بهترین غذاش بود
یه مرغی که با سبزی پخته شده بود و با کاهو و خیار لای پنیر و یه چیزی که نمی دونم چی بود پیچیده شده بود، یعنی خوشمزه و کاملا صد کلسترول
غذا که تموم شد پروانه رفت حساب کنه من رفتم دستشویی و با دیدن بقیه ساختمان و داخل دستشویی فهمیدم که پروانه داره صورتحساب بالای پرداخت می کنه
برگشتم و قیافه پروانه تماشایی بود، البته خیلی هم بالاتر از تصورم نشد، هفتاد لاری دو تایی با هم اما خیلیییی خوببب بوددد
رفتیم تو پارک نشستیم تا زمانش برسه، همون پارک عاشقان که پر از مجسمه است و همون خانم بستنی فروش که خیلی شغلشو دوست داره
اخرین بستنی ها را هم خوردیم و از تماس با سعید ناامید شدیمو رفتیم ایستگاه اتوبوس
ماشوتکایی که امد بسیار شلوغ بود و تقریبا نصف مسیر طولانی تا فرودگاه را ایستادیم و با حسرت به هندوانه مرد مسافر نگاه کردیم
روز اخر سفر من همیشه غمگینم، مثل همان روز اول قبل از سفر
به هر کشوری که سفر می کنم، زادگاهم می شود و هنگام ترک آن، انگار کن که از شیراز می روم، این ادمها جزئی از زندگی من می شوند و خانواده ام، فامیل آدمیت
حالا همه را ترک می کنم ، پیرزنان مهمانخانه هایم، جوانانی که سوارم کردند، سعید و خانواده اش ، مغازه دارانی که خرید کردم
حس غریبی است
رودخانه ای که تنها یکبار در ان شنا می کنی حتی اگر باز هم به گرجستان بازگردی ، این همان نیست
به فرودگاه رسیدم و به پروانه گفتم سعی کنیم با حداقل جلب توجه سوار هواپیما بشویم که تابلو بازی نشود
هنگام ورود معلوم شد فقط دو تا پرواز بود و هر دو تا به ایران! اتا و قشم
بنابراین توجه کنید به حجم عظیم هموطنان و دو تا موجود سیاه و افتاب سوخته با کوله پشتی و دو لیوان بزرگ کاغذی نوشابه در دستشان
یعنی یک درصد فکر کن ما جلب توجه کردیم!!!
از هشت که رسیدیم تا خود سوار شدن به پرواز داشتیم به انبوه سوالات عزیزان جواب می دادیم
با کوله
کجا
کی
با کی
چقدر
خواب
غذا
هتل
چادر
چه مدت
چقدر
و تازه اطلاعاتشان را به اقصی نقاط سالن انتقال می دادن و در نتیجه به هر طرف که نگاه می کردی ، نگاهی کنجکاو به صورتت اصابت می کرد، یک جورای شبیه میمون های باغ وحش شده بودیم، رنگمان هم که جور بود خدایی
من بخش روابط عمومی را به پروانه سپردم که کلی با عشق و عواطف و توجه اطلاعات می داد و کلی دوست و رفیق پیدا کرده بود و رفتم فری شاپ و کلی با این تسترها، رژ لب و ریمل و عطر و رژگونه زدم و با احساس از خود خوش اومدن یه پریز پیدا کردم و چسبیدم بهش و بقیه رمان کاراگاهی را ادامه دادم
قشمی ها رفتند و اتایی ها با سه ساعت تاخیر سوار شدند
یک زوج میانسال همشهری هم بودند که شنیدن لهجه شون کلی حالم را خوب می کرد
پرواز خالی بود و اونایی که ١٥٠ دلار خریده بودن از خرید ١٨٠ تومنی ما حیرتزده بودند و حتی یکی بود که هشتاد تومن خریده بود
بامزه حضور مهاجران زیاد ایرانی بود، ادمهایی که امده بودند و دیده بودند و ماندگار شده بودند، خیلی هم راضی ، با اینکه درامد اینجا خوب نیست اما خدایی خاک گیرایی دارد گرجستان
در هواپیما داستان داشتیم با سه جوان غیور ایرانی که با شلوارک اومده بودند که این جهنم، مست و پاتیل بودن اینم گورسیاه، یکیشون رفت تو دستشویی و سیگاری کشیده بوده و هواپیما سه بار الارم داد تا بالاخره فهمیدن مشکل کجاست
اخه یکساعت و نیم پرواز خوب نگه می داشتی خودتو، اخرش هم پاسش را نداد به مهماندار و هنگام پیاده شدن پلیس فرودگاه منتظرش بود
با اسنپ یه تاکسی واسه خودم و پروانه گرفتم که بیست تومنی ارزونتر از تاکسی فرودگاه از کار در اومد اما نشد که برای همشهری ها بگیرم، گویا تا یکی فعاله نمی شه درخواست دومی را داد
سوار شدیم و در سکوت فرو رفتیم، فاصله طولانی فرودگاه تا خونه، فرصت خوبیه برای بیادآوردن و فراموش کردن
صبح به تفلیس رسیدیم و رفتیم دنبال مهمونخونه اطراف ایستگاه که پیدا نکردیم و در نتیجه مترو سوار شدیم و رفتیم خیابون روستاولی. پله برقی های متروی تفلیس خیلی سریعتر از تهرانن، خدا به داد پیرزنهاشون برسه
و ما مردمی را دیدیم که صبح زود به سر کار می روند، دیگه باورم شده بود تمام این مردم ساعت ده بیدار می شن!
خانمی با یک دسته بزرگ گل هم بود، کوکب های این سرزمین غول آسا هستند، کاش بذرش را آورده بودم
در روستا ولی همه مهمانخانه ها بسته و همه خواب بودند، بنابراین رفتیم در کافه ای سحرخیز نشستیم در حالی که خانم در حال جارو زدن زیرپایمان بود چایی و کیک سفارش دادیم و منتظر گذر زمان شدیم
عاشق کافه های داخل پیاده رو هستم ، گذر مردم و صداهای خیابان را دوست دارم
دو مهمانخانه لافت و مارکوپولو که ارزان و معروف و تمیزند هر دو پر بودند بنابراین کوله به دوش راه افتادیم، مسیر صعب العبور کوچه های سربالایی و مهمانخانه های پر تا سرانجام یکی اتاق خالی داشت
در واقع خانم مهربان یک اتاق شش تخته خوابگاه مانند را به ما دو تا داد، شبی ٢٥ لاری ، که دو نفر٥٠ لاری می شد، مهمانخانه به شدت قدیمی و درب و داغان بود اما عجیب به دل می نشست، پنجره رو با باغ و تراس رو شهر
زدیم بیرون به دیدن بقیه تفلیس ، این شهر جاهای دیدنیش خیلی زیاده
رفتیم قدم زمان پل طبیعت و سوار تله کابین شدیم و شهر با رنگهای نارنجی زیر پایمان، در بالا مجسمه مادر گرجستان را دیدیم ، این کشور پر از مجسمه است و واقعا برام سوال است اگر خودشان می سازند باید رشته هنر دانشگاهشان خیلی قوی باشد!
از انجا قدم زنان به دیدن کلیسا رفتیم و بعد هم پایین آمدیم تا دوباره به رودخانه رسیدیم، ظهر شده بود و پیاده روی خسته کرده بود و رفتیم رستوران عربی و اولین رستوران بد این سفر را تجربه کردیم، قیمت بالا و حجم غذا بسیار اندک و خیلی بد قیافه
بعد از غذا دیدار شهر را ادامه دادیم، کلیسای دیگر در کنار مجسمه مردی سوار بر اسب
قسمت جالبش عروسی که داخل کلیسا برقرار بود، یعنی قشنگ یک ساعتی در دلم خندیدم، عروس زیبا و ساده، داماد تپلک بامزه، اینا یک ساعت سرپا بودند و کشیش داشت با عجله ورد می خوند و تموم نمی شد لامصب
من نمی دونم چطور عروس و داماد و ساقدوشها فشارشون نیفتاد و چرا کشیش نترکید
من رو صندلی نشسته بودم همه جام درد گرفت
حالا در تمام این یک ساعت یک کمدی صامت در جریان بود: مرد خدمتکار اومد اب مقدس بریزه تو اون دیگ بزرگه، دید دیگ کثیفه، یه سطل اب برد بشورتش، سطله سوراخ بود تمام مسیر رودخونه درست کرد، که این رودخونه از بین عروس و دوماد و کشیش می گذشت و اعصاب کشیش را خورد می کرد
رفت دیگو شست ، بقیه اب دیگ ریخت رو زمین ، سطل را برد رفت یه تی بزرگ اورد با اون بین عروسی و مهمونا چرخید و کلا نظم سالن را بهم زد و رفت بیرون، یه خانم خدمتکاری اومد دید دیگ اب نداره رفت با همون سطل سوراخه اب اورد و داستان دوباره شروع شد
یعنی دیدم اگه بمونم لبخندم به خنده تبدیل می شه بزور پروانه را بلند کردم زدیم بیرون
مهمانان بیرون ایستاده بودند و اندک بودند و دختران بسیار شیک و بسیار ساده در ارایش مو و رو و البته که بسیار خوش هیکل بودند، من نمی دونم این بدنهای باریک چطور بعد از ازدواج اینطور می ترکد!
بعد از کلیسا قدم زنان از یه خیابون خوشگل که رستوران ایرانی داخلش بود رد شدیم و تمشک خریدیم و با دست و دهان قرمز به مترو رسیدیم
پروانه می خواست به شعبه koton بره) درست نوشتم؟) و من راه را بهش نشون دادم و فرستادمش داخل مترو
حقیقتش نگرانش بودم، تا به حال از من جدا نشده بود
قدم زنان روستاولی را تا مهمانخانه بالا آمدم، قدم زدن در خیابان های شهر را به دیدن ساختمانها و موزه ها ترجیح می دهم، خیلی می چسبد
در مهمانخانه دوش گرفتم و چرتی زدم که پروانه جنازه آمد، گویا مغازه همچین مالی نبوده، کمی استراحت کرد و رفتیم در تراس میوه خوردیم، بامزه بودند بقیه مسافران، بک پکرهای جوان، سیاه و سفید و پسر و دختر در همان راحتی اشنا، غذا درست می کردند در اشپزخانه، پابرهنه می چرخیدند، کتاب می خواندند و حال خوشی داشتند و البته حال پروانه وسواسی و تمیز را بهم می زدند
پروانهاصرار کرد که بیرون بزنیم برای خرید سوغاتی
رفتیم و مرکز خریدی پر از مارک را دیدیم که اتفاقا مارکهای که پروانه می خواست داشت و حراج خوبی هم زده بود
پروانه قصد خرید داشت من خودم را هلاک کردم. من خرید کردن دوست ندارم اما وقتی قیمتها اینقدر خوب است چرا که نه؟ هرچی لازم داشتم برای یکسال اینده را خریدم ،از زیر زیر تا رو رو و خانمه با حیرت می گفت شما همه اینارو می خواهید؟و پروانه هم مدام می گفت عاشقتم
بعد از خرید لذت بخش رفتیم رستورانی در همان نزدیکی و من کباب و پروانه سالاد خورد و برگشتیم مهمانخانه و بیهوش
برنامه صبح این بود که باغ گیاهشناسی باتومی را ببینیم، اتوبوسش را با گوگل مپ پیدا کردیم و سوار شدیم، ون مستقیما تا دم در باغ می برد. واقعیت اینکه اینقدر این مدت مناظر بکر دیده بودم که مناظر دستکاری شده این باغ خیلی برایم جذاب نبود اما به هر صورت من همیشه عشق درخت بودم و اینجا هم گونه های متفاوتی از سراسر جهان بود که برخی ٢٠٠ ساله بودند.
چندین ساعت در جاده های پر درخت پیاده روی کردیم، بخشی از راه که مشرف به دریای سیاه بود خیلی زیبا و دل انگیز بود.
بخش دردناک قضیه حضور هم وطنان عزیز بود که بسیار موجب شرمندگی بودند. انبوه خانواده ها که احتمالا از یک اتوبوس پیاده شده بودند و در محیط ارام و ملایم باغ سرو صدای ایجاد می کردند عجیب و غریب!
مادرها دنبال حسن و کیمیا بودند و نام فرزندان را مدام فریاد می زدند.
اقایونی تصمیم می گرفتند که برای عکس گرفتن از درختان و نرده ها و هر بخش بلندی بالا بروند
افراد مسن با خود خوردنی اورده بودند و هرجا که جایی برای نشستن بود بساط پیک نیک پهن می کردند
طبق معمول خوشمزه های در گروه هم بودند که سعی می کردند شوخ و متفاوت و شاد به نظر برسند و مدام اواز می خواندند و با بقیه شوخی های عجیب و غریب می کردند
تا جایی که می شد سعی می کردم جلوتر یا عقب تر از انان بیفتم که نمی شد اما زمانی که شروع کردند به الله اکبر گفتن با بالاترین صدای ممکن
از یک راه خاکی فرار کردیم به یک بخش دیگر
واقعا چرا باید ادای داعش را در یک کشور دیگر در بیاوری؟ چه چیز این کار بامزه است؟ جالب اینکه ظاهرشان کاملا نشان می داد که در ایران ادمهای موجه و محترمی هستند تنها اینجاست که اجازه این کارها را به خودشان می دهند
یه زمانی ارش نوراقای در وبلاگش بحثی داشت به نام لمپنیسم در سفر که من دیدمش
بقیه مسیرگلهای درشت آبی دیدیم و بامبوهای بزرگ با تنه های سبزشان و نی های روسی و سرانجام رسیدیم به لب دریا
انجا شب رنگ های خوشمزه خانم فروشنده را خوردیم و برای بازگشت سوار واگن های برقی شدیم که در پارک می چرخیدند،
با همان ون به باتومی برگشتیم و رفتیم به دنبال مقصد بعدی که اکواریوم بود، به سختی آن را پیدا کردیم و دیدیم برخلاف عکسش سالن کوچکی بود با ماهی های اندک اما همان ها هم مرا در شگفتی رنگ هایشان فرو بردند
این دنیای زیر آب هیچوقت عادی نمی شود برایم، انگار که خدای دیگری با هدف دیگری ان را خلق کرده، انگار که فقدان بشر آن زیر باعث ایجاد زیبایی های متفاوت و حیرت انگیز شده است
جذابتر از همه دیدن عکس العمل کودکان در روبرویی با این موجودات بود، محشر بود حیرتشان
ظهر در افتاب داغ جنازه خود را رساندیم به همان رستوران دیشبی و باز هم خودمان را هلاک کردیم ( در واقع من خودم را هلاک کردم)
در رستوران من تصمیمم را گرفتم، حقیقت این بود که ما قرار بود از باتومی به ترکیه برویم و حاشیه دریای سیاه را تا استانبول ادامه دهیم، دو هفته گرجستان و دو هفته ترکیه اما حالا بیست روز بود که گرجستان بودیم و مدت کمی برای رسیدن به استانبول وقت داشتیم، ضمن اینکه نا امنی ها نگرانمان کرده بود و مهمترین بخش هم ان کوله سنگین پروانه بود، با اینکه او شکایتی نمی کرد اما می دیدم که چه سختی می کشد
بنابراین بهش گفتم که بر می گردیم تفلیس و با شادمانی گفت که موافق است
در وب سرچ کردم و بلیط قطار باتومی به تفلیس را پیدا کردیم به سراغ اژانسی در همان نزدیکی رفتیم و تنها وقتی که داشت شب ساعت ١ بود که خریدیم، البته فرست کلاس را خریدیم که شما این کار را نکنید فرقی نداشتند بارهم، فقط پول اضافه بود
رفتیم مهمانخانه و تا شب به شست و شو و باز و بسته کوله گذشت، ساعت یازده از پیرزنهای نگران خداحافظی کردیم با یک تاکسی به راه اهن کوچک و تمیز و نوساز قطار رفتیم و سوار شدیم، اتوبوسی بود و خلوت و سرد. پروانه کیسه خوابش را روی زمین پهن کرد و بخواب رفت
بقیه مسافران هم بک پکر های چون ما بودند که همین کار را کردند
منهم که خوابم نمی آمد رمانی کاراگاهی در ایپد پیدا کردم و شروع کردم به خواندن، قطار ساکت و خنک بود