در سالن شلوغ ثبت احوال، برادری پیگیری اصلاح شناسنامه خواهر متوفی را می کرد برای انحصار ورثه، متصدی دفتر می گفت: خب ایشون یه بچه دارن تو شناسنامه!
برادره داد می زد: بابا این چون بچه دار نمی شد شوهرش طلاقش داد، بعد از کلی دوا و درمون، شما چه طوری به این راحتی بچه دارش کردید؟
برای کار محضری رفته بودم که وقتی متصدی اسم مرا در کامپیوتر می زد پیغام می آمد به ثبت احوال مراجعه کنید
مراجعه کردیم، گفتند به شیراز مراجعه کنید
مراجعه کردیم
گفتند به همون تهران مراجعه کنید
مراجعه کردیم، گفتند :گلاب به روتون روم به دیوار شما از سال ٩١ فوت کردید و گرم بودید حالیتون نیست!
سالها پیش دختران افغانی اجازه آموزش در فرهنگسرا را نداشتند ، تا زمانی که قانونی نانوشته وضع شد: ثبت نام انجام می گیرد، شهریه دریافت می گردد ، آموزش داده می شود اما گواهینامه پایان دوره صادر نمی گردد!
اینطوری مدیرها هم وجدان خود را راضی کردند و هم پول ثبت نام از جیبشان نرفت
حالا این وسط من چهار سال تمام ، هرچه که از نقاشی می دانستم را به دخترک یاد دادم ، نامش را فراموش کردم، فاطمه بود یا زینب
طراحی با مداد، طراحی با زغال، طراحی با آب و مرکب، نقاشی با مداد رنگی، با گچ پاستل ، با آب رنگ و سرانجام رنگ و روغن
در این سالها روایت های زندگیش را می شندیم: مادر و پدر که فوت کردند، برادری که سرپرستیش را می مرد، زن برادری که برایش خواستگارهای داغونی جور می کرد تا از شرش خلاص شود، سربازی بی کار، کارگری اخراجی، آخرین موردش یک دزد بود!
تا جنگ تمام شد در افغانستان و خبر م داد افرادی که هنری داشته باشند ،سازمان ملل برایشان کار پیدا می کند اگر برگردند به کشورشان
به شرطی که مدرک معتبری داشته باشند و من اولین و امیدوارم آخرین کار غیرقانونی عمرم را انجام دادم:
با کمک دفتردار ،گواهینامه تمام چهار سال را برایش صادر کردم!
مدیرمان هم دید و فهمید و چشمانش را بست
از این قضیه ده سال شاید پانزده سال می گذرد و من آن سالهای اول، قبل از اینکه آدرسم عوض شود، عکس های به دستم می رسید از این دخترک که معلم نقاشی شده و شوهری خارجکی دارد و بچه دار شده بود و
همه را گفتم که بگویم
کسی نبود که چشمانش را ببند ؟که غیرقانونی پیوند عضو می کردند، که دخترک زنده باشد هنوز؟
مدتها بود به فرهنگسرا سر نزده بودم،
رفتم و دیدم که مدیر جدید تعداد زیادی از کارکنان را تعدیل نیرو کرده است.
یکی از خدمتکاران به شدت گریه می کرد و دل من برایش کباب شد اما هر کاری می کردم نمی توانستم تصویر شادمانی اش را در چند سال پیش بیاد نیاورم زمانی که همکارش اخراج شده بود.
و دردناکتر اینکه، همکاری که امروز خبر اخراجها را به من می داد،با شادمانی لبخند می زد.
من به لبخندی که سریع تلاش کرد جمعش کند نگاه کردم و به چهره اش هنگام اخراج آتی اش اندیشیدم.
پنجره ها را باز کردم، اسپیلیت را خاموش کردم( معادل فارسی اسپلیت چیست؟) هوای بیرون ولرم است، گرم اما قابل تحمل، با خودم گفتم قابل تحمل، تکرار کردم ، قابل تحمل، تحمل
همین قسمتش عجیب است: تحمل
زمانی که اینا نبودند، تمام تابستانهای که بدون خنک کننده گذشت ، غیر قابل تحمل بود؟ گمان نکنم
ما جزیی از طبیعت بودیم، هماهنگ با آن، با فصلهای می چرخیدیم دور خورشید، با زمین می چرخیدیم، تغییر فصول را می فهمیدیم،
: بوی بهار می آید، باران نزدیک است، گرمای خرما پزون است، سرمای پیرزن کش
این اسپیلت ها هوا را همیشه متعادل نگه می دارند، تعادل
نباید تعادل هوای اطرافمان بهم بخورد، ما دیگر تحملش را نداریم ، تحمل عدم تعادل را نداریم، اسپیلیت زمستانها گرم می کند، تابستانها خنک
و ما فراموش کردیم طاقت بیاوریم سرما را، تحمل بیاوریم گرما را
به همین دلیل پنکه اینقدر در خاطراتمان حضور دارد و چرخش شگفت انگیزش کودکی هایمان را پر می کرد
برای همین علا الدین و بخاری می توانست علاوه بر گرما، امنیت و آغوش باشد برایمان
به تمام وسایل دیگری فکر می کنم که " تحمل" زندگی بدون آنها را ندارم
می خواهم بدانم هر کدام چگونه مرا بی تحمل کردند